لحظه ی آشنا

 لحظه ی آشنا
ایا تو را پاسخی هست ؟ ابر است و باران و باران پایان خواب زمستانی باغ آغاز بیداری جویباران سالی چه دشوار سالی بر تو گذشت و توخاموش از هیچ آواز و از هیچ شوری بر خود نلرزیدی و شور و شعری در چنگ فریاد تو پنجه نفکند آن لحظه هایی که چون موج می بردت از خویش بی خویش در کوچه های نگارین تاریخ وقتی که بر چوبه ی دار مردی به لبخند خود صبح را فتح می کرد و شحنه ی پیر با تازیانه می راند خیل تماشاگران را شعری که آهسته از گوشه ی راه لبخند می زد به رویت اما تو آن لحظه ها را به خمیازه خویشتن می سپردی وان خشم و فریاد گردابی از عقده ها در گلویت آن لحظه ی نغز کز ساحلش دور گشتی آن لحظه یک لحظه ی آشنا بود آه بیگانگی با خود است این یا بیگانگی با خدا بود ؟ وقتی گل سرخ پر پر شد از باد دیدی و خامش نشستی وقتی که صد کوکب از دور دستان این شب در خیمه ی آسمان ریخت تو روزن خانه را بر تماشای آن لحظه بستی آن مایه باران و آن مایه گل ها دیدار های تو را از غباران شب ها و شک ها شستند با این همه هیچ هرگز نگفتی دیدار های تو با اینه روزها آه در لحظه هایی که دیدار در کوچه ی پار و پیرار از دور می شد پدیدار دیگر تو آن شعله ی سبز وان شور پارینه را کشته بودی قلبت نمی زد که آنک آن خنده ی آشکارا وان گریه های نهانک آن لحظه ها مثل انبوه مرغابیان و صفیر گلوله از تو گریزان گذشتند تا هیچ رفتند و درهیچ خفتند شاید غباری در ایینه ی یادهایت نهفتند ب*** طلسم سکون را به آواز گه گاه تا باز آن نغمه ی عاشقانه این پهنه را پر کند جاودانه خاموشی ومرگ ایینه ی یک سرودند نشنیدی این راز را از لب مرغ مرده که در قفس جان سپرده بودن یعنی همیشه سرودن بودن : سرودن ‚ سرودن زنگ سکون را زدودن تو نغمه ی خویش را در بیابان رها کن گوش از کران تر کرانها آن نغمه را می رباید باران که بارید هر جویباری چندان که گنجای دارد پر می کند ذوق پیمانه اش را و با سرود خوش آب ها می سراید وقتی که آن زورق برگ برگ گل سرخ در آب غرقه می شد صد واژه منقلب بر لبانت جوشید و شعری نگفتی مبهوت و حیران نشستی یا گر سرودی سرودی از هیبت محتسب واژگان را در دل به هفت آ ب شستی صد کاروان شوق صد دجله نفرت در سینه ات بود اما نهفتی ای شاعر روستایی که رگبار آوازهایت در خشم ابری شبانه می شست از چهره ی شب خواب در و دار و دیوار نام گل سرخ را باز تکرار کن باز تکرار دکتر شفیعی کدکنی00Facebook Google+ Twitter
نجمه | چهارشنبه 1 ارديبهشت 1389 | 9 سال پیش766 بازدید5.0 بر اساس 2 رای
تقی | چهارشنبه 1 ارديبهشت 1389 | 9 سال پیش00
درود بر شما بسیار زیبا بود
نجمه | چهارشنبه 1 ارديبهشت 1389 | 9 سال پیش00
سلام متشکرم از لطفتان
لطفا جهت ارائه نظر وارد شوید
نجمه فرشینجمه فرشیعضویت از شنبه 27 بهمن 1386اگر پیاده هم شده سفر کن،در ماندن میپوسی. دكترشریعتی
واژه کلیدیلحظهآشنا