غروب

غروب
....وقتی كاروان عشق غریب وار عبور می كرد از چشم های در آفتاب سوخته ، دستی دراز نمی شد از خیمه های به زنجیر خاك تن داده ، و همه ساربان را فراموش كردند در قطره آبی دزدانی به هیبت تزویر شكستند زنگ كاروان را و قافله در حسرت یك درخت غروب كرد. قیصر امین پور00Facebook Google+ Twitter
نجمه | سه‌شنبه 14 ارديبهشت 1389 | 9 سال پیش607 بازدید
لطفا جهت ارائه نظر وارد شوید
نجمه فرشینجمه فرشیعضویت از شنبه 27 بهمن 1386اگر پیاده هم شده سفر کن،در ماندن میپوسی. دكترشریعتی
واژه کلیدیغروب