بوی خاک باران زده...

بوی خاک باران زده...
وقتی هوا خیس می شود دلم بهانه ی تو را می گیرد و گونه هایم ؛ بوی خاک باران زده می دهند ... پنجره را باز می کنم ، نفسم می گیرد ! ... نفسم می گیرد ... ! درست مثل همان لحظه که چشمان تو در چشمان من ماند همان لحظه که منتظر ماندی تا چیزی بگویم ... امّا ... تو دیگر منتظر نماندی ... منتظر نماندی تا دوباره نامت را نفس بکشم و بگویم ... بگویم که بی تو دیگر نفسم برای همیشه می گیرد ! اگر تو بیایی به کوچه ی خزان زده ی انتظار خسته ی من شکوه کهکشانها بستر گامهای تو خواهد بود و ماه عریان، فانوس راه تو خواهد شد ... اگر تو بیایی، اگر تو بخواهی. می توانی هوهوی التهاب قلب مرا از عمق این سکوت مه گرفته دریابی ؛ که خوشه های شهاب را روی شاخه های هلال به رقص میخوانند ... و رسیدن ، یعنی رها شدن ... یعنی گریز لحظه ها ... یعنی مرگ ! مرگ یعنی اولین میلاد ... میلاد عاشقانه زیستن ، بودن و ماندن. – بی هیچ هراس – ماندن روی زمین بدون آرزوی پرواز ... مرگ یعنی تولد بوی خاک ! یعنی به زمینی بودن بالیدن و شاید آن روز تمام پرنده های عاشق به موریانه ها حسرت بخورند و ابرها فاصله را فریاد کنند . باورت می شود که خورشید از داغ دوری خاک می سوزد؟ با یاد کیانا وحدتی www.khanabadd.com00Facebook Google+ Twitter
تقی | شنبه 6 شهريور 1389 | 9 سال پیش1081 بازدید
لطفا جهت ارائه نظر وارد شوید